ذبيح الله صفا
530
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
پرداخت و براى ديدارش ببغداد رفت ، و پسر شمس الدين محمد يعنى بهاء الدين محمد ( متوفى بسال 678 ه ) را كه مدتها در عهد اباقا خان حكمران اصفهان و عراق بود ، مدح گفت و حتى چنان كه مشهورست از ميان جوينيان بيشتر به دو اختصاص يافت و چندگاهى در اصفهان ملازم درگاه آن خواجهزاده بود و درين مدت بپيرى رسيده و با آنكه در طلب نام و نان ترك ديار گفته بود ليكن خاطرش در بند خان و مان بود « 1 » . عاقبت مجد همگر كه زوال اولين خاندان ممدوح خود يعنى خاندان سلغرى را ديده و بر آن اظهار تأسف و اندوه كرده بود ، شاهد برافتادن خاندان بزرگ جوينى بدست وحشيان مغول و تاتار نيز گشت و در رثاى شمس الدين محمد صاحبديوان كه قتلش بسال 683 اتفاق افتاده اين رباعى مشهور كمنظير را سرود : در رفتن شمس از شفق خون بچكيد * مه چهره بكند و زهره گيسو ببريد شب جامه سيه كرد ازين ماتم و صبح * برزد نفس سرد و گريبان بدريد و مشهورست كه « شيخ بزرگوار سعدى عليه الرحمه چون اين رباعى را بشنود گريان شد و بر روح خواجه دعاى خير گفت و خواجه مجد را تحسين نمود » « 2 » . زوال خاندان جوينى ، فقر و پيرى و دورى از ديار ، مجد الدين بزرگوار را در اصفهان چنان پريشان روزگار كرد كه ديگر دم از سخن فرو بست و گوشهء انزوا گرفت و همچنان در عزلت زيست تا در هفدهم صفر سال 686 بدرود حيات گفت و بدر الدين
--> ( 1 ) - رنج پيرى و كربت غربت * انده فاقه و تفكر وام دورى از خان و مان و قوم و تبع * فرقت دوستان دشمن كام بديار خود ارچه تشنه دلم * نيست اينجا مرا اميد مقام قلب نام خودست پارس كنون * تشنه را كى بود در او آرام و قلب نام پارس « سراب » است . ( 2 ) - تذكرة الشعراء دولتشاه ص 119 . در لطايف الطوايف نيز مطلب قريب به همين معنى آمده است . ص 259